تبليغاتX
پرسپولیسیای با تعصب بیان تو



























پرسپولیسیای با تعصب بیان تو

س س ستاره..........شیث رقیب نداره.........

دارم به این فکر میکنم که چه قدر همه چی زود تغییر میکنه..دیروز خونه خالم بودیم..دختر خالم پارسال تو عاشورا مرد..همیشه تو محرم کلی حال میکردیم ولی دیروز نبود.واقعا نبود.اصلا این عاشورا مثه قبلنا نبود..

مثلا یه زمانی وقتی تو چشمای یکی نگاه میکردم فک میکردم چقد دوس دارم الان بوسش کنم!الان وقتی تو چشاش نگاه میکنم حس میکنم واقعا ازش متنفرم!همه چی خیلی آسون تغییر میکنه..با یه تصمیم..یه فکر..یه حرف..خیلی آسون..شاید اگه دختر خالم اون روز میگفت نه  الان بود..دیروز با هم کلی میخندیدیم..مثه همیشه..

مثلا شیث با یه تصمیم اشتباه خیلی چیزا رو تغییر داد..زندگیشو تغییر داد و همین طور زندگی خیلیا رو.

من خودم با یه کار اشتباه کلی افسوس واسه خودم درست کردم.تازه چقد اون موقع فکر میکردم موفق شدم!ولی واقعا همین تصمیماست که آخرش میشه سرنوشت..شاید اگه اون موقع اون جوری فکر نمیکردم باهاش آشنا نمیشدم و معنی خیلی چیزا رو نمیفهمیدم..من قبلش اصلا نمیدونستم عشق یعنی چی..یا حسادت!حداقلش اینه که الان وقتی میبینم دو نفر همدیگرو دوس دارن نمیگم خب که چی مثلا؟!شاید اونم یه چیزاییرو فهمیده باشه..هرچند بعید میدونم!

میخوام بگم قبله تصمیمای کوچولومون یه ذره وسیع تر فکر کنیم..

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 16:16 توسط حميده|

خداجونم شکرت!

همین فقط!

پ.ن۱:انقد خوشحالم که میتونم ۵۰ خط بنویسم ولی باید بخوابم.

پ.ن۲ : سردار کار خودشو کرد!

پ.ن۳:شیث تو این بازی از کاپیتانم کاپیتان تر بود!

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 2:1 توسط حميده|

چند تا عکس از شیث ساکت! ببینین:

 

 

 

وقتی دلگیری و تنها‌ ٬ غربت تموم دنیا از دریچه ی قشنگه چشم روشنت میباره!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 21:28 توسط حميده

 

 

سلام

خودمو خودتون

منم مث شما خیلی داغونم...عرضم خدمتتون که از دربی زیبا و شجاعانمون تا الان کمپلت دپسرده بودم هی اون خنده های فرهاد میومد جلو چشام ..عرقای رو صورت استیلی و کبودی لباش..حالت شیث رو نیمکت... حرص خوردنای علی..شادیای اس اسیا...اونجا که خودشونو انداختن جلو تماشاگراشون که ایشالا پا نمیشدن دیگه..همه چی....همه چیزای گند اون بازی که گندش بزنن که واقعا با خاک کوچه یکیم کرد..بزارین یه تاکید رو خنده های فرهاد  بکنم..واقعا هیچ وقت تو زندگیم اونقد اعصابم خورد نشده بود..وقتی فرهاد داش میخندید واقعا بیش تر از اون موقع که دکترم میخواس دندونمو سوراخ کنه واسه پر کردنش اعصابم بهم ریخت........یعنی تا این حد که شب بعد من خواب دیدم فرهاد داره با اون خنده های کوفتیش دنبال شیث میکنه..شیثم داره گریه میکنه.........تا این حد بگم!

خودم  و پرسپولیسم

خب داشتم میگفتم...امروز کلی یاد غصه هامو بدبختیامو..۱۵هم بودنمونو.. بازی نکردن شیثمو دربی و خلاصه همه چی افتاده بودم و گفتم الان باید چاووشی گوش کرد...سه شنبه های محسن و گذاشتمو گریه کردم..انقد گریه کردم که خوابم برد..پاشدم...یهو یاد مردان پرسپولیس افتادم(من هر وقت دپسرده میشم نیگاش میکنم..به شما هم توصیه میکنم!مثه اون رتبه یکا که میگن:مطالعه ی کتاب های گاج را به همه ی داوطلبان آزمون سراسری توصیه میکنم!منم دیدن مردان پرسپولیس را به همه ی پرسپولیسای دپسرده توصیه می کنم.)خوب داشتم میگفتم..مردان پرسپولیسو گذاشتم ..همه جاش واسم سوال بود.........واقعا من چی جوری اونقد عاشق حاج حبیب بودم؟اون حرفاش که میگف دست همو بگیرین و اینا پس چی بود؟وقتی حاج حبیب و افشین همدیگرو بغل میکردن اون نگاهایی که ازش اعتماد میبارید چی بودن؟؟پس چطور علی دایی رو باور کنم که میگه کاشانی گفت افشین باید میرفت جام ملت ها میباخت که دستش واسه مردم رو بشه؟اصلا کیو باور کنم؟چیو باور کنم؟عشق اون روزامو؟اون نگاها؟اون حرفا؟اون اعتمادی که به کاشانی داشتم؟یا علی دایی رو؟چه طور یادم بره حاج حبیب واسه قهرمانی پرسپولیس تو بیمارستان بستری شد و چقد واسش دعا کردم؟چطور اون لیدرایی که واسم مظهر غیرت بودن الان فقط یه مشت جیره خورن واسم؟چطور اون شیرای سرخ واسم شدن بی غیرتایی که اصلا عین خیالشون نیس از اس اس دو صفر خوردیم........واقعا چی انقد فرق کرده؟مگه اون موقع بازیکنامون کیا بودن؟چطور اون موقع میگفتیم هیچ تیمی نباید با ما بازی کنه؟چطور اون موقع اگه میباختیم انگار یه چیز خلاف قانون طبیعت اتفاق افتاده و الان اگه ببریم تعجب میکنیم؟...نمیدونم فقط اینو میدونم که خیلی سردرگمم.البته کاشانی که دیگه استفا داد راحتمون کرد و این رویانیان رو هم من اصلا نمیشناسم...ولی من بهترین روز زندگیم(قهرمانی ۹۶)رو به حاج حبیب مدیونم.

این رویانیان فک کنم از کاشانیم بدتر باشه..من نمیدونم این چه ربطی به فوتبال داره متن زیرو بخونین خودتون قضاوت کنین:

سردار رویانیان فرمانده سابق پلیس راهنمایی و رانندگی و از سال ۱۳۸۷ با حکم محمود احمدی نژاد رئیس ستاد مدیریت حمل و نقل و سوخت است. وی پیش از این از سال ۱۳۶۱ وارد کمیته شهرستان نور شد و بتدریج به فرماندهی کمیته و از آن پس با ادغام کمیته و شهربانی به عنوان فرمانده نیروی انتظامی نور و سپس به عنوان فرمانده نیروی انتظامی مازندران منصوب شد. وی به عنوان اولین فرمانده پلیس تازه تاسیس ۱۱۰ منصوب شده و تا ۱۳۸۰ رییس مرکز فوریتهای پلیسی بوده است. پس از آن رویانیان در جایگاه فرماندهی پلیس راه قرار گرفت و تا سال ۱۳۸۴ در این سمت بود تا اینکه در این سال با جایگزینی اسماعیل احمدی مقدم به جای قالیباف وی نیز جایگزین انصاری رئیس راهنمائی و رانندگی کشور شد. او در سال ۱۳۸۷ بازنشسته و به عنوان رئیس ستاد حمل و نقل و سوخت کشور منصوب شد. رویانیان دارای یک فرزند پسر و دو فرزند دختر است که همه آنها ازدواج کردهاند. در مرداد ماه ۱۳۸۸ نام او به عنوان جانشین محمد علی آبادی برای ریاست سازمان تربیت بدنی مطرح شد، اما در نهایت علی سعیدلو این پست را گرفت. رویانیان در یکی از مصاحبه های خود از علاقه به ورزش گفته و اینکه در جوانی کونگ فو را دنبال می کرده است.

پ.ن: دلم واسه مثلث آتشمون تنگ شده...به خدا!موقع دنیزلی چه خوشبخت بودیم.

دلم میسوزه!

 استیلی تهنا ی تهنا ی تهنا شد!! تنها حسی که نسبت به استیلی دارم دلسوزیه و اصلا دوس ندارم تخریب شه.دوس دارم اگه برکنار میشه هم با احترام برکنار شه چون کلا بدم میاد به اسطوره ها بی احترامی شه.

خودمو خودش

یه سال صبر کردم که بیای...حالام باید همش حواسم به نیمکت باشه...به خدا وقتی تو بازی میکنی ساعات مطالعم تو دفتر برنامه ریزی بالا میره! ! !به جون تو!

مثل سگ

اینجا فرزانگان است..محلی که ما در آن به تخلیه کردن انرژی می پردازیم و اگر تا ساعت سه مث سگ درس خوانده باشیم باز با انرژی به هم سلام میکنیم.در اینجا ما میخوانیم و میخوانیم و باز هم انگار هیچ نخوانده ایم...صبح ساعت شش مادرهایمان مارا با هزار جیغ و داد بیدار میکنند و میگویند باز روی کتاب خوابت برد!ما هم صبحانه خورده یا نخورده میرویم مثل سگ آماده میشویم(تذکر:اگه صبحانه هم بخوریم آنقدر مثل سگ میخوریم که حال مادر بیچاره به هم میخورد)و خلاصه ما این مسافت کوتاه تا سرویس را آنقدر مثل سگ میرویم که حال تمامی پدران ایران زمین!که صبح زود فرزند را بوسیده و راهی سر کار هستند و تو راه ما را میبینند به هم میخورد.و وارد سرویس میشویم و آنقدر مث سگ در سرویس را میکوبیم که راننده ی بیچاره ۶ متر میپرد بالا..ما در سرویس یکی از این چند تا کار را انجام میدهیم:۱خوابالو خوابالو درس میخوانیم۲.آهنگ گوش میدهیم۳.سر راهنمایی ها غر میزنیم.۴.به بدبختی هایمان فکر میکنیم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 23:36 توسط حميده|


آخرين مطالب
» کوچولوهای بزرگ
» برد با طعم "شیث"
» سکوت
» به قول افشین:تقصیر هیشکی نیس...تقصیر هممونه
» یادش..
» روزی روزگاری فوتبال...
» واقعااااااااااااااااااااااااااا؟؟!!
» به قول یکی"از دوباره"!!!!!
» یه مماخ کوشولو داره!!!!!بگو بینم ندیدیش؟!!!
» باز من شاعر شدم!

Design By : Pichak